گفت: مادر جان بیا ناهار بخوریم
پرسید: ناهار چی داریم مادر؟
گفت: باقالا پلو با ماهی
با خنده رو به مادر کرد و گفت: ما امروز این ماهی ها را می خوریم
و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند...
چند سال بعد... والفجر 8 ... درون اروند گم شد...
و مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد...

السلام علیکم ایها الشهداء والصدیقین
آغوش گرفته اند و می آیند ، آرام و آهسته . . .
بغض ها سنگین میشوند . . .
آنقدر این حجم کوچک سنگین میشود که قافله را به زانو می اندازد . . .
هنوز که هنوز است در مقابل استخوان های بی سر شما لال مانده ام
چقدر گمنامی خودتان را به رخمان میکشید . . . ؟
از مطالب زیبا و تاثیرگذاری که انتخاب می کنی ممنون.