ای خدای مهربان! همواره دوستت خواهم داشت چرا که:
به من آموختی که باید سپیدیها را مجذور و از سیاهی ها جذرگرفت زیباییها را در ده به توان ده ضرب کرد و زشتیها رابر آن تقسیم کرد.
به من آموختی تا منخنی اکیدا نزولی پشت خمیده آن پیرزن دردمند رابر صفحه کاهگلی دیوار کلبه اش همواره بخاطر داشته باشم.
به من آموختی که باید از همه بدیهای دیگران فاکتور گرفت و آموختم که هر روزمان باید نقطه عطفی باشد برای تغییر علامت از منفی به مثبت بی نهایت. به سمت آن حقیقت نامتناهی.
ای خدای مهربان! تو را همیشه تاریخ سپاس خواهم گفت؛ چرا که در محضر تو آموختم چگونه انسان باشم و در خدمت به دیگران از پارامترهای موجود پا را فراتر نهم و در بینهایتِ عشق ورزیدن غوطه ور گردم...
اَلسَّـلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْــنِ الْحُسَیْـــنِ
وَ عَلــى اَوْلادِ الْحُسَیْــنِ وَ عَلــى اَصْحابِ الْحُسَیْـــنِ
مرغ دل حسرت زده شیدای حسین است
سرمایه ی ما، مشق الفبای حسین است
تــاریــخ بشـر تــا ابــدالدهر مـداوم
مدیون فداکاری و سودای حسین است
سروی که نشد خم به زر و زور ستمگر
آن سرو روان ،قامت رعنای حسین است
پاینــدگی پــرچم اسلام در عــالم
از غیرت و از همّتِ والای حسین است
باد از بیشه سرسبز دعا می آید
از گلستان مفاتیح و جنان
منتظر باید ماند
فصل روییدن گل نزدیک است
می وزد از طرف قبله ی سجّاده ی من
نفسِ صبح بهار
بوی یک باغ امید، عطر یک جمعه ی سبز، فصل گل نزدیک است
لاله از سینه دشت، سبزه از دامن کوه
کبک با قهقهه گفت:
منتظر باش!
که خورشید طلوع می کند از مغربِ عشق...
مهربانی ساده است؛
ساده تر از آنچه فکرش را بکنی...
❤ کافی است به خودت ایمان داشته باشی و به معجزه مهر...
❤ کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه روح است و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند.
♡ کافی است به دلت یادآوری کنی همیشه دل هایی هستند که درد امانشان را بریده و احتیاج به همدلی دارند.
❤ کافی است به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند، حتی اگر صبوری سنگین شان کند.
♡ کافی است یاد بگیری انسان بودن فقط زنده بودن نیست. باید زندگی کرد و زندگی چیزی جز مهربانی و عشق ورزیدن به آفریده های خداوند نیست.
مهربان باش...
حتی اگر قدر محبتهایت را ندانند
مطمئن باش خدا می بیند...
مواد لازم:
لپه | 200 گرم |
سیب زمینی | 2 عدد |
جعفری | 2 قاشق غذاخوری |
ترخون | 1 قاشق غذاخوری |
مرزه | 1 قاشق غذاخوری |
تخم مرغ | 1 عدد |
گوشت چرخ کرده | 300 گرم |
روغن، آرد سوخاری | به میزان لازم |
نمک، فلفل، زردچوبه | به میزان لازم |
طرز تهیه:
1. لپه ها را شسته و همراه مقداری آب بپزید. وقتی لپه ها پختند آنها را با آب سرد آبکش کنید و پس از اینکه آب آن خارج شد آن را با چرخ گوشت یا غذاساز چرخ کنید.
2. سیب زمینی ها را بپزید و سپس در لپه ها رنده درشت کنید.
3. گوشت چرخ کرده را همراه آب، پیاز، نمک، فلفل و زردچوبه به مدت ۲۰ دقیقه بپزید وقتی پخت آبکش کنید. پیازهایش را جدا کنید و پس از خنک شدن، گوشت را به مخلوط اضافه کنید.
4. تخم مرغ و سبزیجات را به مخلوط آماده شده بیفزایید و خوب مخلوط کنید و به مدت ۲۰ تا ۳۰ دقیقه در یخچال بگذارید تا مواد خوب به خرد هم بروند.
5. از یخچال در آورده و از مواد به اندازه نارنگی برداشته در کف دست صاف کنید و وسط آن را یک سوراخ ایجاد کنید، در پودر سوخاری بغلطانید و سرخ کنید.
6. پس از سرخ کردن روی دستمال بگذارید تا روغن اضافه آن خارج شود و سپس میل کنید.
محال است بارانی از محبت
به کسی هدیه کنی
و دستهای خودت خیس نشودچه زیباست
بی قید و شرط عشق بورزیم
بی قصد و غرض حرف بزنیم
بی دلیل ببخشیم
و از همه مهمتر
بی توقع به انسانها محبت کنیم.
گل های بازکه رنگی بی نظیر داره... قورباغه هایی که روی برگ های شناورشون میپرن و غوغایی به راه میندازن... قطره های آب زلالی که تو فرورفتیگی برگ ها اسیر شده اند و منتظر کوچکترین ضربه ای هستند تا روی اون بلغزن و خودشون رو به برکه برسونن... اینا همه و همه جلوه هایی است در پارک نیلوفر ساری
زیــــر چتـــر بوسه ها، آسمان غدیـــــر شد
فرصت ِ تنفس ِ نغمه ی کویر شد
ترجمانی از بهشت، ترجمانی از خدا
روی دست ِ عــرشیان، آیه ای غدیــــر شد...
ﺍﯾﻤـــﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ...
ﮐــﻪ ﻗﺸﻨـﮕـﺘــﺮﯾﻦ ﻋﺸــﻖ
ﻧﮕــﺎﻩ ﻣﻬــﺮﺑـــﺎﻥ ﺧــﺪﺍﻭﻧـــﺪ ﺑـﻪ ﺑﻨـﺪﮔـﺎﻧـﺶ
ﺍﺳــﺖ...
ﺯﻧـــﺪﮔــﯽ ﺭﺍ ﺑـــﻪ ﺍﻭ ﺑﺴــــﭙﺎﺭ...
ﻭ ﻣﻄـﻤﺌــــﻦ ﺑـــﺎﺵ ﮐــﻪ ﺗــﺎ ﻭﻗﺘـــــﯽ ﮐــﻪ ﭘﺸﺘــﺖ
ﺑــﻪ ﺧـــﺪﺍ ﮔــﺮﻡ ﺍﺳــﺖ
ﺗﻤـــﺎﻡ ﻫــﺮﺍﺱ ﻫـــﺎﯼ ﺩﻧﯿـــﺎ ﺧـﻨـــﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﺍﺳــﺖ
پشت هیاهوی شهر، پشت این حجم سیاه بیاعتنایی،
پشت این تراکم خودبینی و خودخواهی، پشت این تزویرها و تظاهرها،
سنگرهایی بود پر از سجادههای سبز و فرصتهای آبی با فرشهایی از آسمان؛
هوایی آکنده از اخلاق و صمیمیت؛ خلوتهایی که پوشیده از آفتاب بود و سرشار از خدا و عشق؛لبریز از آینه بود و آرامش؛
وقتهایی که میشد زانو به زانوی عشق نشست و با خدا صحبت کرد. ماهها و سالهایی که دور از خود میتوانستی با سر انگشتان دعا حیات را لمس کنی،
با تمام دلت در فضای شفاف گلها بنشینی، شیرینی پرواز را بنوشی و حضور خدا را ادراک کنی.
آه آن روزها و آن سالهای خوب کجاست؟!
شبهایی که همگی شب قدر بود...
روز عـــرفه روز بـــریدن از خاک و پیوند با افلاک
و روز توسل به مقام ربوبیتِ حضرت حق مبارک
تنگ غــروب و ساحلِ شــور و نوای عـرفه
شکسته کشتی دلم، به ناله های عـرفه
بـر پــرِ سجادهی دل، گره نشسته، وا نما
ای گل سجاده نشین، به یک دعای عرفه
«حسن فطرس»