ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش...
مرگ گفت: الان نوبت توئه که ببرمت...
طرف یه کم آشفته شد و گفت:
داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد...
مرگ: نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.
طبق لیستِ من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره...
توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت...
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیست رو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت
آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه...
مرگ وقتی بیدار شد گفت:
دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
به خاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم
و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!!!