یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید....
که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.
با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،
ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست!!
برای دوری از ریا ، لاحول ولا قوه الا بالله را زیاد بگویید
برای درمان عصبانیت ، صلوات زیاد بفرستید
برای تمرکز فکر، لا اله الا الله زیاد بگویید
ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر. رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیه »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوب رو دانشگاه. رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم. برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفتی »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم. برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیه »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند: « سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم »!!!
مرد فقیرى بود که همسرش کره درست می کرد و کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى در می آورد. مرد آنها را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل، مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دهیم!!
یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مىگیریم
منطقه عمومی خرمشهر (شلمچه) دیماه 1365. «قاسم عیوضی»، «جعفر لشکری» را که در عملیات کربلای 5 مجروح شده بود بر دوش خود به اورژانس رساند اما در بازگشت بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
عکاس: محمود بدرفر
وقتی خودت را باور کنی
و روحت را الهی و گرانمایه ببینی,
خود به خود موجودی می شوی
که می تواند معجزه بیافریند...
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را
به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.