ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
روایتی خواندنی از دلاورمردان لشکر 25 کربلا در دوران دفاع مقدس
سه برادر که در فاصله چهل روز به شهادت رسیدند.
(قسمت ششم)
برادر جانباز علی رضا علی پور: محسن پور، قاسم عبوری برادرِ محمدعلی و علی اکبرنژاد با هم جلوی سنگر نشسته اند، سرتا پا خونی و داغونم، قاسم عبوری گفت: رضا چی شده؟
گفتم: محمدعلی شهید شده! چند متر آن طرف خاکریز آوردمش، برو آنجاست. برید بیاریدش که اگه عراقیها پاتک کنند، محمدعلی آنجا گم میشود. زود بیارید تا شب نشده.
قاسم گفت: محمد علی زنده است؟
انگار حرفای من را متوجه نشده باشه، گفتم: نه تمام کرده، من تا این پشت خاکریز، بیست سی متری آوردم، اینجا شهید شد. اول فکرکرد من گفتم: زخمیشده است.
من هم نباید همان اول میگفتم، هول شده بودم از خستگی و سختی بریده بودم.
قاسم مکثی کرد و نگاهی به سر تا پای خونی من انداخت، شاید دنبال خون برادرش روی شانههای من میگشت یا آستانه ی تحملش را بالا میبرد. نمیدانم. داغ برادرش، داغ محمدعلی برادر بزرگترش را داشت تجسم میداد به خودش که خبر شهادت محمدعلی را به حجت الله یا به مادر و پدرش چگونه ابلاغ کند؟!
خبری که قلب مادرش را میشکست و کمر پدر کارگرش را خمیده تر میکرد.
قاسم گفت: رضاجان تو برو، بسپارش به من، رفتم، من نیز از فرط خستگی و خون ریزی چشمهام سیاهی رفت و افتادم، بچهها تا شب نشده مرا بردند بیمارستان امام سجاد، در همان نزدیکیهای خط فاو، بچههای بهداری مرا فوری انداختند روی تخت و شروع به مداوا کردند.
تیر از یک سمت باسن ام خورده بود، از سمت دیگر خارج شده بود، شستشو دادند و پانسمان کردند، آمپول ضد درد و کزاز، یک وراندازی به من کردند و گفتند: فوری باید به بیمارستان شهید بقایی اهواز اعزام بشوم.
آمبولانس آماده بود، سوت زدند که این رزمنده زخمی را هم ببرید، زخمیهای دیگر هم عقب و جلو آمبولانس ولو شده بودند.
گفتم: حاشا و کلا، من که چیزیم نیست، برای چی باید دردسر درست کنم؟! بی خیال، آخ گفتم و از تخت پایین پریدم. پوتینهام بوی خون خشکیده میداد، پوشیدم، کمی سرگیجه داشتم، به آن اعتنا نکردم.
رفتم خط مقدم، جایی که بهِش تعلّق داشتم. غروب شده بود که رسیدم مقرّ گردان مسلم، بچهها گفتند: رضا! خبر قاسم را داری؟
گفتم: نه، خوب حالا چه خبره؟ گفتند: بعد از فرستادن جنازه ی محمد علی به معراج، هر چه بچهها اصرار کردند که باید با جنازه ی برادرش برگرده! برنگشت، محمد علی را که بردند، جلوی سنگر نشسته بود، یک خمپاره آمد، ترکش خورد به چشم و سرش، قاسم رو فرستادن بیمارستان اهواز، خبر زخمیشدن قاسم حالم را به هم ریخت، رفتم داخل سنگر افتادم. صبح روز بعد، از حجّت ماجرا را پرسیدم؟
گفت: بله زخمیشده.
گفتم: چرا حالا تو عقب بر نمیگردی؟
برادر سوم هستی خانواده به شما نیاز داره.
گفت: اگه بنا باشه هر کدام از ما برای خانوادهاش اتفاقی بیفته و جبهه را خالی کنه، دیگر کسی باقی نمیمونه، برای خانواده هم که خدا هست، امام هست، مادر پدرهای شهدا همه هستند.
گفتم: ما که حریفتان نمیشویم. این گذشت، دو روز بعد خبر آوردند که قاسم در بیمارستان تبریز شهید شد...
خدایا به سرما چه اموده است انروزها دران جنگ سه برادر می ماندند تا اخرش پر بکشند وحال ما مانده ایم وحنگی نرم که هیچکداممان قبول نداریم جنگ شروع شده است.خدایا مینهای جنگ نرم را می بینم ولی به صدا به زیر پایم منفجر می شوند ولی اینبار پایی قطع نمیشود خونی ریخته نمیشود ولی فکرم عوض میشود شهدا را فراموش میکنم خدارا فراموش میکنم اینجا دیگر شهید نیستم ودشمن میشوم با تمام انهایی که شهید شدند خدایا مرا نگهدار در این عرصه جنگ نرم
خیلی تأمّل برانگیزه...