ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
روایتی خواندنی از دلاورمردان لشکر 25 کربلا در دوران دفاع مقدس
سه برادر که در فاصله چهل روز به شهادت رسیدند.
(قسمت سوم)
برادر جانباز علی رضا علی پور: در ادامه ی ستون، حسن زاهدیان، اصغر فیضی و...هر کسی بسته به حالش، حمایلش را بست. نیمههای شب حدود ساعت دوازده با ذکر دعا و تمنای قلبی خدا راه افتادیم. زدیم به جاده، قرار شد کمینهای دشمن را که گرفتیم بچههای لشکر عاشورا در نبض نقطه تلاقی عملیات، با ما دست بدهند و از عقبه هم نیروهای گردان مسلم وارد عملیات بشوند.
به یاری حق راه افتادیم، محسن پور و حسن سعد و مهران جواهریان جلوتر، پسر شجاع و حجت و قاسم عبوری و بقیه بچهها، محمد علی عبوری.... عرض جاده حدود کمتر از 3 متر است که تنها یک خودرو جیب میتوانست از آن عبور کند و طول جاده هم تا خط راَس دشمن حدود یک کیلومتر ، دویست متری که وارد جاده شنی شدیم، رسیدیم به کمینهای دشمن، هر چند متری روی جاده، کمین زده بودند.
دشمن دو سوی جاده شنی را آب بستند، هوا سرد و تاریک و ظلمانی، به اولین کمین میرسیم، دو عراقی قلچماق نگهبانی میدهند، آروم آروم نزدیک میشویم.
چسبیدیم به زمین و شروع کردیم به خواندن آیه ی مشهور وَ جَعَلنَا: بِسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحیم، وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ، (دربرابرشان دیواری کشیدیم و در پشت سرشان دیواری و بر چشمانشان نیز پرده ای افکندیم تا نتوانند دید.) اعتقاد قلبی ما این بود که دشمن دیگر«کر، کور، لال» خواهد شد.
نوبت اول برای دور زدن کمین دشمن، رسید به حسن سعد و مهران جواهریان، آروم و بی صدا بلند شدن و خمیده خمیده رفتن نزدیک کمین، ما چسبیدیم به زمین، آماده به درگیری، وضعیت به طوری بود که تحت هیچ شرایطی تا رسیدن به خط مثلثی انتهای جاده شنی نباید درگیر بشویم.
اگه صدای گلوله در بیاد، عراق آتش سنگینی روی سرمان خواهد ریخت، دل تو دل ما نبود. هوا سرد بود بادگیر هم پوشیدیم و با تجهیزات و کلاه آهنی، با کوچکترین حرکت در تاریکی شب میخوردیم به هم، باصدای بهم خوردن تفنگ و خوردن کلاه آهنی بچهها به هم، سکوت شب میشکست، دشمن به خیال خودش، دارد در سنگر کمین حال میکند.
مهران جواهریان و حسن سعد حالا کمین را دور زده اند، دو عراقی قلچماق گردن کلفت نشستهاند. مهران از پشت وارد کمین میشود و پشت سرِ نگهبان، با نوک انگشت سبابه میزند به گردنش، نگهبان عراقی نگاهی به رفیق خودش کرد، جز رفیقش کسی دیگر نیست، سری تکان داد و پشت گردنش را خاراند، مهران دوباره زد، نگهبان برگشت، چشمش افتاد به مهران، کپ کرد و لرزید. هاج و واج ماند! قیافه مهران او را به وحشت انداخت...